خرید بک لینک

درباره سایت

کاملیا

امکانات وب

سلام:) عیدتون مبارک:) روز چهارشنبه صبح رفتم دانشگاه، استادم یه سری کارای اداری بهم گفته بود انجام بدم، اونا رو انجام دادم و نشستم خودم پای مقاله خوندن اینا. حالم هم زیاد خوب نبود و دلم میخواست بخوابم از طرفی خیلی هم سردم بود مدام می رفتم توی محوطه توی آفتاب می چرخیدم گرمم بشه! یه یک ساعتی هم خوابیدم ظهری. دلم برای دکتر یار هم تنگ میشه دیگه یه سر هم پیش دکتر یار رفتم و یکم باهم صحبت کردیم. حدود ساع

برچسب: خاطرات, نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 0:06

نمی دونم اگه تو نبودی باز هم اینطوری مست و بی هوش می شدم...

کاش بودی در کنارم و بودم در کنارت....

همه آدمای دنیا یه طرف و تو یه طرف دیگه...

پ.ن: حسی که کنار تو دارم بهترینه....:)

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 0:06

قبلا فکر کنم گفته بودم که من و خورشید یه دوست مشترک داریم. این دوست مشترک دوست دوران بچگی های من بوده و از قضا هم دانشگاهی هم شدیم در زمان کارشناسی البته هم رشته ای نبودیم. این دوست مشترک از طریق همین دانشگاه با خورشید دوست میشه ینی به این صورت که این دوست مشترک دوست دوست خورشید بوده و خلاصه با خورشید جان دوست شدهن و به این صورت شد دوست مشترک من و خورشید! حالا چیزی که میخوام بگم اینه: امشب دیدم خ

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 0:06

دیروز که عصر برامون مهمون اومد و ما هم چون تنها بودیم برای شام نگه شون داشتیم و دیگه کلی تا شب صحبت کردیم و بعد هم شام خوردیم. مهمونامون رفتن و من و مامان موندیم. بعد از رفتن مهمونا دوباره با مامان صحبت کردیم:))) البته من خیلی اهل صحبت نیستم ولی خب سر این پروژه کلا از همه چی بی خبر بودم و خب مامان حق داشتن که یه تایمی رو مندر اختیارشون قرار بدم و باهام صحبت کنن. بعد هم من نششستم پای لپ تاپم و ماما

برچسب: همنطوری,آسمان, نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 0:06

چون نمی دونم کی وقت می کنم بیام خاطرات سفر رو بنویسم، دیدم الان وقت هست گفتم بیام مال نصف روز رو بنویسم! صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم، صبحانه خوردیم و آماده شدیم دیگه حدود 9 و نیم از اقامتگاه خارج شدیم. برای رفتن به توس و ارامگاه فردوسی دو تا راه بود هم ماشین بگیریم هم با اوتوبوس بریم که خب مسلما اتوبوس ارزان تر بود که ما هم همین راه رو انتخاب کردیم:))) سر کوچه ایستگاه اتوبوس بود سوار شدیم تا بلو

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 0:06

امروز که گذشت ینی یکشنبه یکی از بهترین روزام بود...با اینکه خیلی کار داشتم و سرم شلوغ بود اما اینقدر حالم خوب بود و خندیدم که تقریبا روحیم بهتر شده بود امروز....

از 10 شب که اومدم خونه و شام خوردم و استراحت....از 11 شروع کردم به کار تا خود الان!!! یعنی 5 ساعت و نیم مفید کار کردم....الانم خوابم میاد ولی نمیتونم بخوابم...

برچسب: نویسنده: هستی کریمیان تاريخ: پنجشنبه 9 شهريور 1396 ساعت: 14:29

صفحه بندی